سُک سُک

خرید بک لینک
اون پُست خوبه ؛ میمونه اون بالا که هِی ببینمِش

و امــا

روزِ دومِ عید خونه مامان بزرگم موندیدم

دخترداییمم اومد بازی کنیم با هم :|

یه نکته ای باید بگم که من از دورانِ طفولیت که خوُدم تو قنداق بودم و اوعَ اوعَ میکردم بچه هایِ فامیل میومدن که باهاشون بازی کنم ... البته شوخی میکنم ولی 10 سالگی یه غلطی کردم ابرازِ خرسندی کردم از بودن و بازی کردن با بچه هایِ کوچیکِ فامیل ... الآن هم چون اعتراضی نمیکنم ؛ با وجودِ اینکه 20 سال سِنمه و دیگه توانایی بازی با بچه ها روُ ندارم ولی بدونِ پرسش بچه هایِ فامیل روُ میارن که در دامانِ من پرورش یابند ... به جانِ خوُدم یکی از همین کودک ها که هم بازیِ من بود الآن 15 سالشه ... اصن میبینمش حسِ مامان بودن بهم دست میده

هنوزم بچه ها و دنیاشونوُ دوست دارم ؛ دوست دارم باهاشون هم بازی بشم ولی دیگه تواناییِ نگهداریشونوُ ندارم ... البته مدتِ کوتاهِش چرا ؛ از خدامم هست ... ولی مدتِ طولانی اصن در توانم نیست

اُمیدوارم زودتر مامان شَم ... هم نگرانِ بچه هامَم که اختلافشون باهام زیاد شه ... هم اینکه روز به روز دارم خسته تر و کم تحمل تر میشم ... از اینکه نتونم پابه پاشون بدوم میترسم ... البته همه اینا مستلزمه اینه که شاهزاده یِ سواربر اسب زودتر بیاد :|

خُب بگذریم ... چقدر نکته ام طولانی شُد

داشتیم با دخترداییم قایم باشک بازی میکردیم...من چشم گذاشتم ... بعد دیدم صدایِ درِ دستشویی اومد و قفل شدنش ... ما تو دستشویی هم سابقه داشته که قایم بشیم ... تو دلم گفتم فکر کرده دروُ قفل کنه من شک میکنم که کسِ دیگه ای رفته اون تو و نمیرم سُراغِش از این خنده های شیطانی هم تهِ فکرم زدم ... خلاصـه من تا 20 شمردم و یه راست رفتم سمتِ درِ wc ... در زدم و گفتم : خودت بیا بیرون ؛ دروُ قفل کردی که نفهمم این تویی مثلاً؟!

.

.

.

صدایِ پدربزرگم اومد که گفت : منم ... اینجا نیستش

همین الآنم که این قضیه روُ مرور کردم و نوشتم ، دلم میخواد برم تو افق محو شم چه برسه به اون لحظه

همین دیگه همین خوُدِش کم چیزی نیست ... اینم از اولین سوتیِ 94

بعید میدونم تو سالِ جدید سوتیِ دیگه ای نداده باشم ... ولی این بارزترینش بود که عمراً یادم بره

خوش اخلاق بشوم حتی اگه ......

ما را در سایت خوش اخلاق بشوم حتی اگه ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی