

×××
همیشه فکر می کردم چرا اُستادها و معلم ها موقعِ درس دادن درِ ماژیک روُ که برمیدارن، دیگه نمیذارن سرِ جاش ... چرا یه کاری می کنن که ماژیک زود به زود خُشک بشه و ما (دانشجوها یا دانش آموزا) مجبور شیم وسطِ کلاس بریم پیِ ماژیک !
یا مثلاً فکر می کردم چرا وقتی کَسی سرِ کلاس حرف میزنه عصبانی میشن ... چرا یه "به جهنم" تو دلشون نمیگن و خوُدشونوُ خلاص نمیکنن !
یا فکر می کردم که چرا وقتی رویِ سکو و جلوُیِ این همه دانشجو و دانش آموزی که دنبالِ سوژَن ایستادن ، سعی نمیکنن مقنعه ای که خطِ چونه اَش رسیده به گوششون روُ درست کنن یا حواسشون باشه که لبه ی سکو نایستن که نیفتن زمین
×××
یکشنبه یه کلاسی برگزار شُد و من به مدتِ یه ساعت و نیم رفتم تو فازِ معلمی !
مخاطبام فقط و فقط 8 نفر بودن ...
یادم نیست سرِ کلاس چه اتفاقی اُفتاد ولی یادمه دوتا دوتا که پِچ پِچ میکردن ، رشته یِ کلام از دستم میرفت و عصبی میشدم ؛ حالا عصبی که نه ولی ناراحت میشدم
تمامِ تلاشموُ کردم که کلاسِ مفیدی باشه
خوب و بدش روُ نمیدونم ولی تموم شُد !
بعدِش با خوُدم فکر کردم من که این همه به معلما و استادا ایراد میگیرم به اون مواردِ بالا دقت کردم اصَن؟! ... یادم نیومد واقعاً ... انقدر تمامِ حواسم به درس و مبحثی بود که داشتم میگفتم که یادم نیومد آیا درِِ ماژیک روُ بعدِ اولین باری که لازمم شُد گذاشتم سرِ جاش یا نه ! یا مثلاً یادم نیومد که به تیپ و لباسم یا سکویِ زیرِ پام نگاه کرده باشم ... هیچی از دوُر و اطرافم یادم نیومد جُز مطالبی که گفته بودم و شخصی که سرِش تو گوشیش بود یا شخصِ دیگه ای که بلند شُد و وسطِ کلاس رفت !
.
.
.
معلمی شغلِ انبیاست :)
روزشون روُ از تهِ تهِ قلب تبریک میگم چوُن از تهِ تهِ قلبشون تدریس میکنن 
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:59 توسط Ғαтɛмɛн |
خوش اخلاق بشوم حتی اگه ......ما را در سایت خوش اخلاق بشوم حتی اگه ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102